آنچه در اين مقاله آمده، بررسى و كنكاشى است در تفسير انوار درخشان اثر علامه بزرگوار و دانشمند معاصر حضرت آيت الله العظمى سيد محمد حسينى همدانى.
پيش از آشنايى اجمالى با سر فصلهاى مقاله، گذرى خواهيم داشت به جايگاه دانش تفسير پژوهى در علو قرآن /
« تفسير پژوهى »، دانشى است جوان كه در قرن اخير تصج گرفته است. پيش از آن عموم بحث هاى شناخت تفاسير در محدوده بحث علم، قواعد تفسير، طبقات مفسرين و احيانا در تفسير شناسى بسنده مى شد، اما اين دانش
در ادامه و تكميل همان بحثها پا به ميدان گذاشته و به بررسى تفاسير از جهت هاى گوناگون پرداحته است، و در دهه اخير بالندگى و رشد قابل توجهى پيدا كرده است.
در تفسير پژوهى، نگاهى به زندگى، مراحل تحصيلى، اساتيد، شاگردان، درجات علمى، آثار و تأليفات، شرايط، محيط زندگى، فضاى علمى، فرهنگى، سياسى و اجتماعى و منطقه جغرافيايى مفسر مى دوزد و آنچه را كه در شناخت تفسير مثمر ثمر باشد كنكاش مى كند.
در مرحله بعدى، روشن شناسى تفسير مورد نظر است، يعنى به تحليل، بررسى، نقد سبك و روش تفسير از جهات زير توجه مى شود:
شكل استفاده مفسر از مواد اساسى تفسير مانند: ادبيات، لغت، حديث، تاريخ، تفاسير پيشين، اقوال مفسران صحابه و تابعين و... مورد بررسى قرار مى گيرد و حدود استفاده از آن معين مى شود. آنگاه به بررسى شيوه مفسر در استخراج مطالب از نگاه منهج گرايانه توجه مى كند كه مثلا آيا تفسير قرآن به قرآن است، تفسير قرآن به مأثور است، هر دو است، با نقادى عقلى چه ميانه اى دارد؟ تدبر و تأمل در كلمات و در جمع بين آيه چگونه است؟ آيا به سياق و نظم آيات توجه دارد؟ تا چه حد علوم و دانش تجربى و فرهنگ عصر و شبهات مخالفين در تفسير اثر گذاشته و به آنها بها داده است؟ گرايشات كلامى وى چيست؟ از چه مذهب و عقيدهاى پيروى مى كند؟ برخورد او با ساير مذاهب و عقايد چگونه است؟ اگر مفسر مربوط به دوران معاصر است، تفسير علمى تا چه حدود در برداشت هاى او راه يافته است؟ مفسر با فقه و آيات الاحكام چگونه برخورد كرده؟ روايات اسراييلى در تفسير حضور دارد، اخبار ضعيف و غريب به تفسير راه يافته؟ و بالاخره منابع اصلى تفسير چيست و نسبت به چه تفسيرى از تفاسير پيشين دلدادگى و دلباختگى دارد تا تأثر او مشخص شود، شيوه نقل او از منابع چگونه است؟ و در نهايت آيا تفسير جنبه تحليلى و توصيفى دارد يا جنبه ارشادى و هدايتى؟ و دهها سئوال ديگر درباره تفسير.
همان گونه كه اشاره شد، طبقات مفسران و تفسيرشناسى از نظر ترتيب بحث، مقدم و جز مقدمات لازم تفسر پژوهى است. زيرا در طبقات مفسران، شناسايى نخستين تفسير و ترتيب تاريخى مفسران و سير تطور دانش تفسير مورد نظر است، و در تفسيرشناسى، نگرش به مجموعهاى از تفاسير با توجه به طبقه بنديهاى رايج در كار تفسيرشناسى، نگاهى كلان به تفاسير دارد و براى تفسير پژوه، اطلاعات لازم در دسته بندى تفاسير و نكات مهم در شناخت تفسير و نقاط ضعف و قوت آنها را به دست مىدهد.
اگر تفسيرشناسى، انسان را با سير تطور، تفسير و چند و چون مجموعه تفاسير از مراحل نخستين آشنا مىكند، در تفسير، پژوهى، زمينه ارزيابى و شناخت دقيق و سطح استفاده كنندگان و خواستگاه تفسير را نشان مىدهد و در مجموع فرصت مقايسه بين يك تفسير و ديگر تفاسير - معاصر و غير معاصر - را فراهم مىسازد و ما را به كاستىها را فراهم مىسازد و ما را به كاستىها و نيازهاى دانش تفسير در عصر حاضر آگاه مىسازد و در نتيجه به بهترين شيوْ تفسير و كسب تجربيات لازم در دانش تفسير رهنمون مىسازد.
با توجه به آنچه گفته آمد، هدف از اين كنكاش روشن مىگردد، زيرا هدف، بررسى و شناخت و ارايه اجمالى از مسايل مختلف تفسير براى علاقمندان به تفسير، در رشته علوم قرآن و ديگر شيفتگان به قرآن و معارف قرآنى است بنابراين اگر به زندگى علامه حسينى و فضاى فرهنگى و ترتيبى و آثار علمى و مسايلى از اين دست پرداخته مىشود، بدان جهت است كه راه شناخت به سوى تفسير بازگردد و از افق تفسير پژوهى به حيات و آثار علمى مفسر نظاره گردد.
در بخش آشنايى كلى با تفسير، به ويژگى مهم اين تفسر و چگونگى نثر و ادبيات و بهرهگيرى از نوع واژگان و مخاطبان تفسير و انگيزه تأليف، تعداد مجلدات، زمان نگارش و مسايل فنى و چاپى كتاب پرداخته خواهد شد.
در بخش منابع تفسير، به كتابهاى عمده و نام نويسندگان و تاريخ وفات و محتوا و خصوصيات آنها بسنده مىشود/
در بخش شيوه تفسيرى علامه، در آغاز از روش نگارش و كيفيت شروع مباحث و ترتيب چينش موضوعات صحبت شده، آنگاه به شيوه ترجمه نگارى تفسير اشاره شده است، سپس شيوه تفسير نگارى مؤلف در استخراج پيام قرآن و جايگاه عقل و اجتهاد در تفسير انوار درخشان و بهرهگيرىهاى فلسفى براى برهانى كردن عقايد اسلامى اشاره شده است.
از ديگر مباحث اين پژوهش، معرفى صبغههاى اخلاقى و تربيتى تفسير و انسانشناسىهاى مفسر در سراسر كتاب است. در پايان، بحثهاى كلان تفسير مانند: معادشناسى، تفسير فقهى، مباحث اجتماعى، قصص، علوم قرآن ياد شده و حدود استفاده و جايگاه اين مباحث در اين تفسير تعيين شده است.
علامه مفسر حضرت آيت الله العظمى سيد محمد حسينى همدانى نجفى فرزند آيت الله سيد على همدانى، در سال 1322 ق در خانواده علم و تقوى در شهر نجف اشرف متولد شد. پدر ايشان از شاگردان مرحوم ملا حسينقلى همدانى و حاج سيد احمد كربلايى و همدوش و همطراز با مرحوم ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى و حاج آقا حسين قمى بود و با بزرگانى از جمله مرحوم آقاى شيخ محمد بهارى همدانى حشر و نشر داشت، و مدت 18 سال به طور مرتب ملازم مرحوم آخوند بود و غير از درس و بحثهاى رسمى حوزه از سير و سلوك و حالات آموزنده و مفيد آخوند ملا حسينقلى همدانى كسب فيض مىكرد.
مفسر بزرگوار پس از هشت سال، با مرحوم پدرش از نجف به ايران مىآيد و در آغاز، نزد پدرش درس شروع مىكند و مدتى از مرحوم سيد على همدانى و ديگران بهره مىبرد، تا آنجا كه در سال 1343 ق و پس از گذشت سيزده سال مجددا به نجف باز مىگردد و در آنجا به تحصيل ادامه مىدهد و چون ميان پدر علامه حسينى و مرحوم ميرزاى نائينى علاقه و دوستى ديرينه وجود دارد، فرزند خود را تحت هدايت و سرپرستى ايشان قرار مىدهد. ايشان درسهاى باقيمانده سطح را خدمت مرحوم آيت الله ميلانى از شاگردان بزرگ مرحوم نائينى و كميانى و آقا عماد رشتى تمام مىكند.
در سال 1345 ق پس از پايان دروس سطح، در دوره پايانى درس اصول مرحوم ميرزاى نائينى (م 1355 ق) شركت مىكند و استاد از وى مىخواهد كه درسها را بنويسد و ايشان ببيند.
وى در اين باره مىگويد:
«من چند سال، درس مرحوم آيت الله نائينى مىرفتم. در طول اين چند سال تمام درس ايشان را مىنوشتم و هر چند وقت يكبار، نوشتهها را كه چند دفتر مىشد، خدمت ايشان مىبردم و ايشان مطالعه مىفرمودند. تمام دوره درس اصول را، تا ابتداى بحث برائت، در مدت هفت هشت سال...» (1)
ايشان دربارْ عظمت علمى و روحى استاد خود در همين مصاحبه، نكات ارزندهاى دارند و اهتمام استاد را به تربيت شاگرد، دقت در ارايه مطالب، توجه به ادبيات و نويسندگى و از همه مهمتر به دعا و مناجات و راز و نياز و آداب نماز مىستايند و مىگويند:
«مرحوم آيت الله نائينى بنا داشتند براى فريضه ظهر و عصر، حدود يك ربع ساعت كه به اذان مانده بر روى سجاده بنشينند و حال انتظار داشته باشند، تا اذان بگويند و ايشان مشغول نماز شوند.» (2)
علامه حسينى به جز درس مرحوم نائينى، در درس فقه و اصول مرحوم حاج شيخ محمد حسين اصفهانى (م 1365 ق)، معروف به كمپانى شركت مىكنند. از بحث بيع تا بحث خيارات مدت چهار سال از استاد استفاده مىكنند و تحت تأثير قوت روح ايشان قرار مىگيرند. ايشان درباره استاد خود كمپانى در همين مصاحبه مىگويند:
«غير از مهارت و استادى كم نظير مرحوم آيت الله شيخ محمد حسين كمپانى در فقه و اصول، در تفسير و بهره بردارى از آيات قرآن نيز ابتكارهاى خوب و جالبى داشتند، از جمله مىفرمودند: «ما از آيات الهى مىتوانيم پى به مقام هر يك از انبيا ببريم كه در مقايسه آن با مقام او صياى الهى حقايقى فهميده مىشود...» (3)
بنابراين، ايشان افزون بر شاگردى كمپانى در فقه و اصول، شاگردى و مرحوم كمپانى را در تفسير داشته و چه بسا متأثر از آموختههاى ايشان در اين دانش عظيم الشأن بوده است.
گذشته از مرحوم كمپانى، ايشان شاگرد بزرگان چون آقا ميرزا جواد ملكى و بزرگان عرفان عملى بوده است. علامه مدتى در خدمت آيت الله ميرزا على آقاى قاضى بوده و محضر ايشان را درك كرده است. مرحوم ميرزا على آقاى قاضى از شاگردان مبرز مرحوم آقاى سيد احمد كربلايى از عرفاى نامى آن زمان بوده است. علامه حسينى درباره مرحوم قاضى و رابطه خودش با ايشان مىگويد:
«در سنه 1347 يا 1348[ ه ق] كه من در مدرسه قوام بودم. مرحوم ميرزا على آقاى قاضى به مدرسه قوام تشريف آوردند و از متصدى مدرسه خواستند كه حجرهاى را در اختيار ايشان قرار دهد. متصدى مدرسه با كمال احترام پذيرفت و يك حجره كوچكى از طبقه فوقانى مدرسه را در اختيار ايشان قرار داد. بعد معلوم شد كه مرحوم ميرزا على آقاى قاضى حجره را به عنوان مكان خلوتى براى تهجد و عبادت مىخواستند ؛ چرا كه منزل ايشان كوچك بود و ايشان تصور داشتند شب هنگام كه مىخواهند به نماز و تهجد بپردازند، مزاحم بچهها هستند ؛ به اين جهت اين حجره را تهيه كرده بودند. شبها حدود ساعت دوازده كه معمولا طلبهها به خواب مىرفتند تا براى درسهاى فردا استراحتى كرده باشند، شب زنده دارى و تهجد ايشان در آن حجره كوچك شروع مىشد. در آنجا بود كه من شيفته مرحوم ميرزا على آقاى قاضى شدم. حالت دعا و نيايش ايشان، در آن حجره كوچك، خيلى براى من جالب و زيبا بود. چند ماهى از آمدن ايشان به مدرسه مىگذشت كه من رفتم خدمت ايشان و تقاضا كردم كه كتاب «جامع السعادات» مرحوم نراقى را براى من بخوانند و ايشان با كمال بزرگوارى پذيرفتند.
قرار شد من در كنار درسهاى ديگر در ساعات فراغت خدمت ايشان برسم. با اين قرار من خدمت ايشان مىرسيدم و ايشان درس مىفرمودند ؛ اما جه درسى، واقعا درسى عرفانى بود ؛ يك عرفان وجدانى. شنونده يقين مىكرد كه آنچه استاد مىگويد، خود به يقين دريافته و در وجود خودش پياده كرده است.
هنوز شيرين و لذت آن مدت كوتاه درس را كه خدمت ايشان بودم احساس مىكنم.
اقرار مىكنم كه مرحوم ميرزا على آقاى قاصى بسيار مرد كم نظيرى بود. كلام و رفتار و سلوك ايشا بسيار جذاب و دلنشين بود.» (4)
1. تفسير انوار درخشان كه مورد بحث ما در اين مقاله است.
2. شرح اصول كافى در شش مجلد.
3. تقريرات درس مرحوم تائينى كه به چاپ نرسيده است. (5)
علامه حسينى از شخصيتهاى بزرگى تصديق اجتهاد و اجازْ نقل حديث گرفتهاند كه سه چهار اجازه ايشان در جلد هيچدهم تفسير انوار درخشان در آغاز كتاب به چاپ رسيده كه به آنها اشاره مىكنيم.
1. اجازه از مرحوم ميرزاى نائينى در تاريخ 22 ذى الحجه 1351 ق كه اين تعبيرات درباره ايشان نگاشته شده است:
«عمدْ العلماه و الافاضل العظام وثقْ الاسلام المؤيد المسدد الصفى... فقد حضر ابحاثى الفقهيْ و الاصوليْ مدْ عديدْ حضور تفهم و تحقيق و تعمق و تدقيق، حتى ادرك مناه و نال مبتغاه و بلغ و نال درجْ ساميْ من الاجتهاد، مقرونْ بالصلاح و السداد فلجنابه العمل بما يستنبطه من الاحكام على النهج المتداول بين الاعلام.»
2. بالجازه از مرحوم شيخ الحكمأ محمد حسين اصفهانى معروف به «كمپانى» كه اين تعبيرات را در حق ايشان در تاريخ هشتم محرم الحرام 1351 ق نوشته است:
«السيد السند و المولى المعتمد، ضفوْ العلماه الاعلام وثقْ الاسلام... حضر على غير واحد والاعيان و على شطرا من الزمان لتحقيق المبانى الاصوليه و تنقيح القواعد الفقهيْ مراعيا للتأدب بالاداب الدينيْ و التخلق بالاخلاق الالهيْ حتى فاز، ولله الحمد بالمراد و حاز درجْ الاجتها... »
3. آيت الله ميرزا محمد كاظم شيرازى از ديگر اعاظم حوزه علميه نجف، نيز نوشتهاند:
«ان العالم العلم العلاّم و الصفى المهذب القمقام و تلاد الأمم و ركن الاسلام.... ممن نفر فى عصرنا للتفقه الى مطاف المهاجرين... فأخذ منهم شطرا كافيا و حظا وافيا... فبلغ مرتبْ الاستنباط و درجْ الاجتهاد و حاز العونين و وفق بالمرتبتين فهو المجتهد العدل الذى يرجع اليه فى مهام الامور فى عصر الغيبْ.» تاريخ اين نوشته ربيع الاول 1352 ق است و در ذيل آن مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى اين اجازه را تأييد كرده است.
علامه حسينى همدانى در محيطى آكنده از معنويت و در فضاى روحانى جمعى بزرگان عرفان و سير و سلوك در دوران معاصر تربيت شد. اساتيد آن زمان اين رشته مرحوم ميرزا على آقاى قاضى و مرحوم شيخ محمد حسين اصفهانى (معروف به كمپانى) بودند. از طرف ديگر پدر بزرگوار ايشان مرحوم سيد على عرب همدانى از شاگردان ملا حسينقلى همدانى و سيد احمد كربلايى بود، بنابراين در اتصال با شخصيتهاى بزرگ عرفان و سيرو سلوك همچون شيخ محمد بهارى، ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى، شيخ عباس كازرونى و... بودند. قطعا همه اين بزرگان و اساتيد در شخصيت مرحوم همدانى تأثير داشتهاند و به ويژه در اثر تفسيرى بزرگ ايشان يعنى تفسير انوار درخشان و اين معنا در سرتاسر تفسير مهشور است. البته اين نكته روشن است كه تربين شدن انسان بدون استاد امكانپذير نيست، چنانكه ياد گرفتن هر دانشى در جهان نياز به استاد دارد. كسى كه طالب راه و سلوك طريق خدا باشد بايد استاد ببيند و راه چاره و خود سازى و مبارزه با نفس را بياموزد، از اين رو، شخصيتهاى بزرگ علمى و عرفانى هميشه داراى استاد بودهاند و با نظارت هدايت استاد به مقام و مرتبتى رسيدهاند.
علامه بزرگوار، سر انجام پس از عمرى تلاش و كوشش، تحقيق و تبليغ و نگارش آثار علمى و دينى در سحرگاه يكشنبه 15 جمادى الاول 1417 / هشتم مهر ماه 1375 در سن نود و پنج سالگى بدرود حيات گفت. با رحلت وى در استان همدان سه روز عزاى عمومى و يك روز تعطيل عمومى اعلام شد و سراسر شهر سياه پوش گرديد. پيكر پاكش پس از تشييع چند صد هزار نفرى به مشهد مقدس انتقال يافت و در دار الزهد آستان قدس رضوى در جوار مرقد مرحوم شيخ بهايى به خاك سپرده شد.
آنچه تا اينجا گفته شد خلاصهاى بود از شرح زندگى، دوران تحصيل، اساتيد و اجازات و تأليفات و شرايط فرهنگى و فضاى تربيتى مفسر عاليقدر انوار درخشان.
اينك بحث هايى در زمينه آشنايى با تفسير آن بزرگوار خواهيم داشت.
تفسير انوار درخشان از جمله تفاسير كامل فارسى دوران معاصر ايران است كه با جهت گيريهاى شيعى در قالب اصطلاحات و مفاهيم فلسفى و عرفانى نگاشته شده است. ويژگى مهم اين تفسير را بايد در بحثهاى معنوى و اخلاقى و انسانشناسى اين تفسير دانست. نگارش اين تفسير با نثر و ادبيات فارسى در قالب فرهنگ عمومى حوزههاى علميه شيعه و تركيب جملههاى فارسى همراه با اصطلاحات عربى متداول است. گر چه اين نثر در تمام مجلدات تفسير يكسان نيست، اما در مجلدات نخست آن آميختگى كلمات با اصطلاحات فلسفى و عرفانى بيشتر و در مجلدات بعدى نثر آن اندكى آسانتر و خوش خوانتر مىگردد.
در مجموع، مخاطبان تفسير، افراد آگاه و آشنا با اصطلاحات علوم اسلامى و ادبيات عرب و اهل مطالعه در رشته تفسير اند، نه توده مردم.
تعداد مجلدات تفسير 18 جلد و از تاريخ 138( تا 4014 ق، نگارش و نشر يافته است، بنابراين، زمان نگارش تفسير حدود 24 سال مىباشد. ناشر تفسير «انتشارات لطفى» در تهران و مصححان آن در آغاز، آقاى محمد باقر بهبودى است و از جلد چهارم به بعد حجت الاسلام آقاى مهدى انصارى، سبط مفسر و آقاى گنجى پور خوشنويس بودهاند. در زمينه چاپ نيز مانند خود تفسير از نظر روال فصل بندى و تهيه فهرست موضوعات و تصحيح اغلاط مطبعى يكسان نيست و نوسانات بسيارى در زمينههاى مختلف وجود دارد.
درباره انگيزه نگارش تفسير، مؤلف در آغاز كتاب چنين مىنويسد:
«چنين گويد بنده دليل سيد محمد حسينى نجفى عربزاده، مدتها در فكر بودم كه صحايف چندى در تفسير و شرح آيات كريمه از قبسات واقفان بر اسرار آنها بنگارم، و از كتاب عزيز تفأل و مسئلت خير نموده كريمه «و جعلها كلمْ باقيْ فى عقبه» استهلال شد و از حكيم حميد نيز با ابتهال مسئلت نموده كه آن را از تفألات مقضيه فرمايد.» (6)
علامه نجفى، در آغاز تفسير مقدمهاى در باب اهميت قرآن و جايگاه آن در ميان مسلمانان دارد و همچنين به مسأله لزوم آموزش قرآن به فرزندان و قرائت آن و بحث كيفيت نزول قرآن اشاره دارد و آنگاه وارد تفسير مىگردد/
مطالب تفسيرى كتاب بر دو قسم است، آنچه از ادبيات، لغت، روايات، وجوه و احتمالات تفسيرى و شرح و توضيح جملات گفته شده، بخش نقليات تفسير را تشكيل مىدهد ؛ و آنچه كه به تحليل و توصيف و نتيجهگيرى و برداشت هدايتى و اخلاقى از آيات بر مىگردد، در مجموع ديدگاه مفسر را تشكيل مىدهد و با تعبير: «مفسر مىگويد»
بيان شده است.
عمدهترين منابع كتاب، در بخش نقل روايات است كه از بخش عظيمى از جوامع روايى شيعه و سنى نقل گرديده است، اهم اين منابع به شرح زير مىباشند.
1. تفسير منسوب به امام حسن عسگرى: راوى اين تفسير محمد بن قاسم جرجانى استر آبادى (م قرن چهارم) است.
2. تفسير عياشى: محمد بن مسعود سمر قندى عياشى (م. قرن سوم) اين تفسير نيز روايى و از اهل بيت نقل حديث مىكند.
3. تفسير قمى: على بن ابراهيم بن هاشم قمى. (م. بعد از سنه 307 ق) اين تفسير منسوب به على بن ابراهيم است و در حقيقت گرد آورى از چند تفسير است كه يكى از آنها تفسير قمى است.
4. كافى از محمد بن يعقوب كلينى (م 328 ق). از كتابهاى چهارگانه حديثى مقبول شيعه.
5. من لا يحضره الفقيه، از محمد بن على بن بابويه (م 329 ق) معروف به شيخ صدوق، نيز از كتابهاى چهار گانه حديثى شيعه.
6. تهذيب الاحكام فى شرح المقنعه، از محمد بن الحسن الطوسى (م 460 ق)، از كتابهاى چهار گانه حديثى شيعه.
7. استبصار از مؤلف پيشين، از كتابهاى چهار گانه حديثى مقبول شيعه.
8. قرب الاسناد: ابوالعباس عبدالله بن جعفر حميرى (م حدود 290 ق)، از راويان مورد اعتماد و كتاب حديثى است.
9- معانى الاخبار: از شيخ صدوق در شرح معانى كلمات حديثى است /
10 تا 13. عيون اخبار الرضا، توحيد، علل الشرايع و خصال از شيخ صدوق. اين چهار كتاب صدوق نيز اخبار اهل بيت پيامبر و مشتمل بر موضوعات مختلف است.
14. مناقب آل ابى طالب، از محمد بن على ابن شهر آشوب سارى (م 588 ق) كتابى است كلامى خبرى كه در شرح احوالات پيامبر و اهل بيت و مناقب آنها و گفتار دانشمندان بزرگ در اين باره است.
15. دعوات راوندى: قطب الدين حسين بن سعيد بن هبْ الله راوندى (م 573 ق). اسم اصلى آن «سلوْ الحزين» (الذريعْ، 9 / 210) است و درباره ادعيه مأثوره از اهل بيت است.
16. بحار الانوار: محمد باقر مجلسى (م 1110 ق). مجموعه احبار گرد آورى شده در موضوعات مختلف از كتابهاى گوناگون شيعه است.
17. تفسير برهان: سيد هاشم بحرانى (م 1107 ق). تفسيرى است اثرى بر طبق مذاق شيعه.
18. احتجاج، از ابو منصور احمد بن على بن ابى طالب طبرسى (م 588 ق) كتابى است حديثى كه درباره مؤلف و صحت انتساب آن به وى و محتواى كتاب چند و چونهاى بسيارى شده است.
در بخش منابع روايى غير شيعى، تفسير در المنثور جلال الدين سيوطى (م 910 ق) را مىبينيم.
در قسمت منابع تفسيرى كه مؤلف از آنها بهره برده است، تعداد اندكى ياد شده است:
1. تفسيير مجمع البيان: ابو على فضل بن حسن طبرسى (م 548 ق).
2. الكشاف: جار الله محمد بن عمر زمخشرى (م 538 ق).
3. مفاتيح الغيب: ابو عبدالله محمد بن حسين طبرستانى رازى معروف به فخر الدين رازى (م 606 ق).
مؤلف در ذكر روايات تنها نام كتاب را ياد مىكند بدون آنكه جلد و صفحه را مشخص كند، همچنين در برخى از موارد تنها به ذكر اما معصوم بسنده مىكند بدون آنكه نام كتاب و صفحه آن را تعيين كند.
روش نگارش اين تفسير چنين است كه پس از ذكر نام سوره و احيانا تعداد آيات و مدنى و مكى بودن سوره، آيه يا چند آيه هم موضوع و وابسته به يكديگر را نگاشته، سپس زير عنوآن «خلاصه» ترجمانى از آيه را به ترتيب آيات بيان مىكند. و آنگاه با عنوآن: «شرح» آيات كريمه را تفسير مىكند. در اين بخش، رابطه آيه پيشين را با آيات پسين شرح داده و سپس آيه را به چند جمله مجزا از يكديگر در آورده و هر يك از آن قسمتها را از نظر قواعد ادبى صرف و نحو، بلاغت و لغت مورد بحث قرار مىدهد، آنگاه به تبيين و توضيح مفاد آيه مىپردازد. روش مولف در تمام مجلدات از اين جهت يكسان نيست، مثلا در جلد اول به تجزيه و تركيب و برخى اطلاعات علوم قرآنى مانند: نام سوره و آيه اشاره دارد، در صورتى كه اين اطلاعات در جلدهاى بعدى كم يا اصلا وجود ندارد.
در پايان، شرح روايات تفسيرى را مىآورد كه شاهد و دليلى است بر آنچه كه تفسير كرده يا توضيح بيشترى است در مفهوم آيه/
پس از توضيح مختصر درباره شيوه نگارش و تنظيم، به شناخت تفسير از نگاه تفسير پژوهى مىپردازيم و مباحث زير را دنبال مىكنيم.
1. نگاهى به ترجمه نگارى تفسير انوار درخشان.
2. شيوه تفسير نگارى مؤلف در استخراج پيام قرآن.
3. بررسى چگونگى طرح مسايلى مانند: اسباب نزول، قصص قرآن، معادشناسى مباحث اجتماعى، تفسير فقهى، علوم قرآن و...
چنانكه ياد آور شديم، بخش نخست اين تفسير را ترجمه آيات تشكيل مىدهد، ترجمهاى كه مىتواند به طور مستقل مورد توجه قرار گيرد و يكى از ترجمههاى فارسى قرآن دوارن معاصر محسوب گردد.
ترجمه، آوردن معانى برابر كلمات قرآن به زبان ديگر است. ولى حقيقت آنست كه آوردن كلمات و جملاتى كه گوياى معانى بلند و بليغ قرآن باشد، امر بسيار مشكل و دشوار است. بدين روى بيشتر ترجمهههاى موجود آميخته با تفسير است. زيرا چنين امكانى نيست كه دقيقا معانى و مفاهيم سخنان خداوند را در محدوده واژگان معين در برابر قرآن و در قالب پيام قرآن قرار دهيم بدون آنكه كلماتى در توضيح آن نيفزاييم. اين دشوارى در باب ترجمه مثالها، تشبيهات و مفاهيم اعتقادى افزونتر مىگردد، بدين جهت در ترجمههاى فارسى موجود دو روش برگزيده شده است:
1. روش رايج لفظ به لفظ و پاياپاى كه اصطلاحا ترجمه تحت اللفظى مىنامند.
2. روش تبديل محتوا و نقل به مضمون كه در قالبى و چراچوب الفاظ قرآن قرار نمىگيرد.
در ترجمههاى لفظ به لفظ قرآن معمولا تصور درستى از پيام قرآن به دست نمىدهد و خواننده آنچنان كه بايد، محتواى پيام قرآن را درك نمىكند، اما در ترجمههاى تبديل محتوا و نقل به مضمون اين غرض تأمين مىشود، اما سرپيچى از پيام قرآن بسيار انجام مىگيرد، از اين رو در ترجمههاى دسته دوم چند گونگى بسيار است. مثلا اينكه كسى بخواهد آيه: «الرحمن على العرش استوى» (طه 20/5) را ترجمه كند، گذشته از بحثهاى كلامى بايد به گونهاى ترجمه كند كه تمامى مفهوم دريافتى را بتواند القا كند. آيا بگويد ؟ خدا بر عرش مستوى است، رحمان بر عرش مستوى است، يا از اين ايجاز در گذرد و به روانى و تفصيل روى آورد و يگويد: خداوند رحمان بر تخت حكومت و تدبير نشسته است. با اين توضيح، ترجمه «انوار درخشان» تحت عنوان «خلاصه» از قسم دوم ترجمهها است. يعنى ترجمهاى كه عنصر تفسير در آن راه يافته و براى خواننده خوشخوان و قابل درك شده است. اما سوگمندانه اين ترجمه تا پايان ادامه نيافته و تا قسمتى از جلد هفتم يعنى جزه نهم قرآن، سوره انفال انجام گرفته است و مؤلف از اين وعده نخستين خود صرف نظر كرده است.
ويژگى مهم اين ترجمه، روانى و روشن بودن مفاهيم و پيام آيه است كه مفسر با افزودن برخى توضيحات، خلاصه ديدگاه خود را در تفسير آيه و مجموع بحث ارائه مىدهد و ضماير و قيود كلام را مشخص مىكند و در غالب و شكل بندى جملات عربى قرار نمىگيرد، بدين جهت اين ترجمه از نظر شيوه ارزيابى ترجمهها، قابل توجه مىباشد. به عنوان نمونه ترجمه آيه 106 سوره بقره:«ما ننسخ من آيْ» را مىآوريم تا روشن شود كه چگونه از قالب جمله بندى آيه فراتر رفته است:
«پارهاى از آيات قرآنيه را كه نسخ و يا حكم آن را غير قابل اجرا نماييم بهتر از آن و يا مانند آن را نازل خواهيم نمود و بدانيد كه پرودگار آنچه صلاح در تربيت بشر باشد. تشريع مىنمايد.» (7)
نخسيتن راه براى درك معانى قرآن، كمك گرفتن از خود قرآن است، به اين معنا كه با استخراج آيات مشابه و هم معنا و يا آياتى كه در موضوع واحد يكسان و يا نزديك به هم هستند، ابهام و اجمال آيات را بر مىداريم و يا براى تكميل يك صورت از داستانى كه قرآن در سورههاى مختلف آن را بيان كرده است از اين شيوه استفاده مىكنيم.
مرحوم علامه طباطبايى (ره) كه خود يكى از اهتمام ورزان به اين روش تفسيرى است در اين باره مىنويسد:
«راه دوم آن است كه قرآن را با خود قرآن تفسير كنيم، با تدبرى كه بدان مأموريم از خود قرآن براى كشف معانى آيات استمداد جوييم و نظاير آنها را به دقت مورد بررسى قرار داده، از مجموع آنها تفسير آيه مورد مطالعه را به دست آوريم و آنگاه مصاديق مختلف آيات را با خواص و جهاتى كه از خود آيات به دست مىآيد جست و جو كنيم، درست همان گونه كه خداوند فرموده است:«و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شئ» (نحل، 16 / 89) و ما كتاب را كه بر تو فرستاديم بيانگر همه چيز است، حاشا، قرآنى كه بيان كننده هر چيز است، مبين خود نباشد. (8)
روش علامه حسينى در تفسير قرآن به قرآن به عنوان نخستين راه براى درك قرآن همه جا يكسان نيسست. در آغاز تفسير و در جلدهاى نخستين به اين شيوه اهتمام نشان مىدهد و براى فهم أيه از اين روش استفاده مىكند، مثلا در ذيل آيه:«كيف تكفرون بالله و كنتم امواتاً فاحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم» (بقره، 2 / 28) درباره مراحل زندگى و مرگ انسان كه قرآن در اين آيه دوبار زنده شدن را مطرح مىكند، ايشان در تفسير كلمه:«يحييكم» كه منظور كدام زنده شدن است و تفاوت اين حيات با حيات پيشين چيست ؟ مىفرمايند كه:اين حيات، حيات پس از عالم برزخ است كه ارواح بشر را با بدنهاى خود باز گشت خواهد داد و حياتش نسبت به حيات دنيايى و برزخى كاملتر و زندگى حقيقى و دايمى است. سپس ايشان براى توضيح اين معنا به آيه كريمه 79 سوره يس:«قل يحيها الذى انشأها اول مرْ» استدلال مىكند كه از زندگى در عالم قيامت تعبير به حيات حقيقى شده و از زندگى در دنيا به «نشؤ و نمو» تعبير شده است. همچنين در سوره عنكبوت آيه 64 كه باز خداوند فرموده است: «ان الدار الآخرْ لهى الحيوان»، خداوند حيات حقيقى تعبير فرموده است. (9)
در اين تفسير، مباحث قرائت، اعراب، نظم و ارتباط سياقى آيات مطرح نيست، بدين جهت از منظر تفسير پژوهى اين نوع بحثها گاه مىتواند جنبه گرايش خاص مفسر را در اعتقاد به طرح آن يا بى اعتقادى به اصل آن را نشان دهد و احتمال هم دارد كه به اين دليل باشد كه اين مباحث براى خواننده فارسى زبان مفيد نيست و موجب دور شدن از اهداف هدايتى قرآن مىگردد/
تفسير نقلى را مىتوان از ريشه دارترين راههاى درك معانى و معارف قرآن در ميان نخسيتن دانشمندان عالم اسلام به شمار آورد، چه بررسى تحولات و تطورات بحثهاى تفسيرى و علوم قرآن، به خوبى نشانگر آن است كه اعتماد مسلمانان صدر اسلام و دانشمندان آن دوران در درك قرآن به آن سلسله از رواياتى بوده است كه از پيامبر صلى الله عليه و الله و اهل بيت عليه السلام آن حضرت در تفسير قرآن نقل شده است، به لحاظ اتصال روايات به سرچشمه وحى همچون متن قرآن، بى چون و چرا مورد پذيرش مسلمانان بوده است.
از طرف ديگر، مسلمانان به خاطر حساسيت موضوع تفسير، تفسير نقلى را به لحاظ اتصال به منبع وحى نزديكترين و سالمترين راه وصول، به حقايق و معارف بلند قرآن مىدانستند و به همين علت براى درك معانى و مقاصد قرآن كمتر به اجتهاد شخصى روى مىآوردند. بعدها چنين شيوهاى به عنوان يك روش انحصارى در ميان جمعى از مسلمانان مطرح گرديد، به ويژه اينكه طرفداران تفسير به رأى تندروى هايى در بهرهگيرى از عقل و اعتماد به آرأ ظنى و اجتهادى به عمل آوردند و برخى از افكار و عقايد فلسفى و كلامى خود را به قرآن منتسب ساختند. بدين جهت گروهى به عنوان طرفدارى از تفسير نقلى، اعمال فكر و اجتهاد در استخراج مفاهيم قرآن و درك آن را ممنوع تلقى كردند.
از طرف ديگر در برابر ديدگاه انجصار گرايانه، گروهى معتقد شدند كه در تفسير آيات و فهم مقاصد قرآن نياز به سنت و روايات تفسيرى نيست و هر مفسرى مىتواند در كمال آزادى معانى و مقاصد هر آيه را با تدبر در آيه استخراج كند.
بى گمان تفسير نقلى اگر متكى به روايات صحيح و آثار قطعى الصدور باشد و بر اساس مبانى محكم، صدور روايت احراز گردد، مطمئنترين و شايستهترين نوع تفسير است، اما با كمال تأسف، روايات تفسير، انسان آلوده به روايات جعلى و دروغين و آثار تزويرى است كه بازشناسى سره آن از ناسره كارى است بس مشكل و طاقت فرسا و نيازمند تخصص. از اين رو تحجر بر تفسير مأثور و اعلام ممنوعيت هر نوع روش ديگر براى فهم قرآن، از يكسو با وضعيت ناهنچار روايات تفسيرى و از سوى ديگر با جامع نبودن آنها در همه آيات، شيوهاى است ناآگاهانه و به دور از روش منطقى. (10)بنابراين، راه ميانه آنست كه در آنجا كه حديثى از پيامبر و يا از اهل بيت پيامبر به طريق صحيح نقل شده، مورد توجه قرار گيرد و گرنه طبق قواعد تفسير روش عقلأ در فهم كلام، استخراج محتوا شود.
از نكات بارز علامه حسينى در تفسير انوار درخشان، توجه فراوان به احاديث و منقولات اهل بيت عليهالسلام در سراسر كتاب است. كمتر آيهاى را مىتوان يافت كه مفسر، به مناسبت تبيين و توضيح نكتهاى، از احاديث نبوى و اهل بيت سود نجسته باشد و كلمات خود را مزين به دُرّ كلمات آن ستارگان درخشان نكرده باشد.
البته بايد اين نكته اضافه شود كه بهرهگيرى مفسر از روايات، اختصاص به روايات ذكر شده در ذيل هر آيه، آنچنان كه على بن ابراهيم در تفسير منسوب، و هويزى در تفسير نور الثقلين و سيد هاشم بحرانى در تفسير برهان كردهاند، ندارد، بلكه آنچه اين تفسير را از بسيارى از تفاسير ديگر متمايز كرده است، دقيقا در همين نكته است كه ايشان براى بهرهگيرى
از كلمات معصومين به مجموعْ روايات شيعه و سنى نظر دوخته و آنچنان كه در بخش منابع كتاب اشاره شد، در بسيارى از كتابهاى حديثى غور كرده و به مناسبت ذكر آيه و بهره برادرى موضوعى از روايت، در توضيح و تبيين كلمات آسمانى كوشيده است و هر جا مناسبتى در معناى آيه و موضوع و شأن نزول و احكام فقهى و مسايل اخلاقى و كلامى كه ارتباطى مىتوانسته با آيه داشته باشد، راويات را ذكر كرده است. از حق نبايد گذشت كه اين شيوه در كنار بحثهاى تحليلى و توصيفى مفسر در نشان دادن جايگاه اهل بيت در تفسير قرآن و توضيح اين كلام نبوى:«انى تارك فيكم الثقلين، كتاب الله و عترتى» (11) قابل توجه است گرچه جا داشت ايشان گاهى به نقد برخى از روايات بپردازند و آنجا كه حديث از نظر عقلى و تاريخى غريب مىنمايد، يا نقل نكنند و يا توجيه و توضيحى داشته باشند (12)، اما در هر صورت اين نقد، عظمت كار و اهتمام ايشان را كوچك نمىنمايد.
در بحث پيشين اشاره كرديم كه ريشه دارترين و طبيعىترين شيوه براى فهم و درك معانى قرآنى، استفاده ار پيامبران و اهل بيت پيامبر است، زيرا خود قرآن مىفرمايد:«لتبين للناس ما نزل اليهم» (نحل، 16/44)تا اينكه پيامبر آنچه را ما نازل كردهايم بيان كند.
نيز گفتيم معناى اين سخن اين نيست كه مردم نتوانند از قرآن استفاده كنند و استنباط از قرآن و تفسير و اجتهاد در كلمات وحى جايز نباشد. زيرا قرآن براى فهم معانى و درك سخنانش ما را دعوت به تدبر در آيات و تفكر و تعقل در آن مىكند. از طرف ديگر، پيامبر و اهل بيت حضرتش اضافه بر آنكه در همه آيات توضيح و تفسير ندارند، در جاهاى ديگر ما را به قواعد تفسير آشنا كردهاند و راه استفاده از قرآن را نشان دادهاند، مثلا اينكه زراره از امام باقر سئوال مىكند از آيه وضو:«فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق و امسحوا بروسكم وارجلكم الى الكعبين» (مائده، 5/6) كه آيا بايد همه سر را مسح كرد و يا بعضى از سر كافى است، حضرت در پاسخ مىفرمايد:مسح سر در مقدارى از آن كافى است، چون خداوند در آيه فرموده:«برؤسكم» بأ حرف جر براى تبعيض است. (13)
اين حديث مىخواهد نشان دهد كه يكى از روشهاى اهل بيت در فهم قرآن همين قواعد ادبى است و شما براى فهم قرآن از همين قواعد استفاده كنيد. البته تفسير به رأى مذمت شده است، پيش داورى و تحميل عقايد و بى توجهى به قواعد تفسير ممنوع است، اما اين غير از تفسير اجتهادى و اعتماد به عقل و تدبر در كلمات قرآن، همراه با رعايت شرايط و قواعد تفسير است و از جمله قواعد تفسير، تقدم نص بر اجتهاد است. يعنى اگر در جايى روايتى از پيامبر و اهل بيت در توضيح و تفسير آيه وجود داشت، ظاهر آيه را به آن معناى تفسيرى جهت مىدهيم و نص را بر ظاهر مقدم مىداريم.
خوشبختانه در ميان مفسران بزرگ شيعه اين شيوه بسيار متداول است و از سيخ بزرگ شيعه يعنى شيخ طوسى در تبيان كه بگيريم و بياييم به طبرسى تا در قرن معاصر همچون علامه طباطبايى، اين شيوه مرضيه مورد توجه قرار گرفته و تفسير اجتهادى و تدبرى اصل اساسى بوده است.
تفسير «انوار درخشان» نيز اين روش تفسيرى را مبناى كار خود قرار داده است و هر جا كه ظاهرا آيه با بعد عقلى قطعى تعارض داشته، آن حقيقت عقليه را مقدم مىدارد و به ظاهر آيه اكتفا نمىكند و بر اين مطلب هم استدلال مىكند، به عنوان نمونه در ذيل آيه:«ردوها على فطفق مسحا بالسوق و الاعناق» (ص، 38/33) كه علامه حسينى داستان حضرت سليمان را مطرح مىكند و اينكه جمله «ردوها على» به چه معناست، ايشان در توضيح داستان حضرت سليمان كه براى سان ديدن اسبهاى جنگى لشگر، به صحرا رفته بودند و ديدن اسبهاى ورزيده و آزموده او را به تعچب انداخت: «اذ عرض عليه بالعشى الصافنات الجياد» (ص، 38/31) تا آنجا كه مدت اين سان به درازا انجاميد، آفتاب غروب كرد: «اجبت حب الخير عن ذكر ربى حتى توارت بالحجاب» (ص، 38/32) يكباره متوجه شد كه نماز عصر را نخوانده است و اين شكوه اسبهاى كار آزموده، حجابى از ذكر خدا شده و از ياد خدا غفلت كرده است. از خداوند در خواست كرد كه: «ردوها» خورشيد را ملايكه باز گردانند تا من بتوانم در وقت مقرر نماز بخوانم.
ايشان در اينجا شبههاى علمى و عقلى را مطرح مىكند، كه آيا باز گرداندن كره خورشيد از سير و مدار خود مستلزم تغييراتى در منطومه شمسى، بلكه نسبت به ساير كرات نخواهد بود ؟ اگر اين دگرگونى در تاريخ نظام افلاك است، آيا مىتوان چنين امرى را قايل شد، اين كلمه «ردوها» را چگونه معنا كنيم كه اين شبهه پيش نيايد ؟ در توضيح اين آيه و براى رفع شبهه، توجيه و تفسيرى اجتهادى و نوعى تصرف در مدلول آيه مىكنند:
«با توجه به جلمه «حتى تورات بالحجاب» كه حجاب فقط سبب آغاز پنهان شدن خورشيد بوده كه بر حسب طبع قابل رد و كنار زدن حجاب و پردهها بوده، و به هر تقدير امر خارق طبع بوده است و محذورى بر آن مترتب نخواهد بود. (14)
ايشان در توضيح اين معنا مىفرمايند:چون زمين در اثر جاذبه خورشيد به سمت مشرق در سير و حركت است و بر حسب حركت وضعى، آن هنگام كه نيمى از سطح زمين را تيرگى مخروطى شكل فرا مىگيرد، آغاز غروب خورشيد است و در آنجا كه حضرت سليمان ايستاده، چون در حاشيه ارتفاعات منطقه بوده، سايه و تيرگى غروب خورشيد زودتر فرا رسيده، بنابر نيروى غيبى و دستور حضرت سليمان، آن موانع و سايه افكنها به كنار رفته و اشعه خورشيد، سرزمين حضرت را روشن كرده است، نه اينكه خورشيد باز گشته باشد و از مدار و حركت اصلى خارج شده باشد. در هر حال اين خود كرامتى براى حضرت است.
مىبينيم كه ايشان تنها آيه را معنا نمىكند، عنصر عقل و اجتهاد را بكار گرفته و با روش اجتهادى به سراغ تفسير قرآن مىرود. نمونه اين بحثها در كلام ايشان فراوان است كه ما به اين نمونه بسنده كرديم.
در ميان دانشمندان و مفسران قرآنى، گروهى كه با علوم و معارف عقلى و فلسفه شرقى آشنايى دارند، در تفسيربه شيوهاى دست يازيدهاند كه از آن به روش فلسفى در تفسير قرآن ياد شده است. منظور از روش فلسفى اينست كه هر جا معانى و معارف مطرح شده در قرآن ارتباطى با مظاهر وجود و خالق هستى دارد با اصل فلسفى توضيح و تشريح گردد، و اگر در مواردى اطلاع از آن جنبه تعبدى داشته و از طريق وحى واقعيت آن به ما رسيده است، با برهانهاى عقلى و استدلالهاى منطقى تشريح شود و به عبارت ديگر عقلانى شود. اين شيوه بدان جهت برگزيده شده تا از عقلانيت دين دفاع شود و شبهه تعارض دين و علم، دين و عقل ايجاد نشود. (15)
البته اين حقيقت را نمىتوان ناديده گرفت كه در تاريخ اسلام گاه تفسير فلسفى به كژراهه رفته است و گروهى به مناسبت مقام، آرأ فلسفى خود را به قرآن منتسب ساختهاند و از وظيفه اصلى به دور ماندهاند و تأويلها كردهاند و تحميلها نمودهاند.
در هر صورت در اين مقال، فرصت نقد و بررسى گفتار و افكار اين دسته از فلاسفه اسلامى و ذكر نام و موارد خطاى آنها نيست، سخن از گروه و دستهاى است كه با هوشيارى و تأدب نسبت به قرآن و رعايت شرايط تفسير و قواعد ادب و اسلوب بيان، آيات قرآنى را تفسير كردهاند و هر جا كه قرآن به معارف بلند اعتقادى اشارهاى دارد و نيازمند برهانى شدن است، تبيين كردهاند و اتفاقا اين فيلسوفان از اين انحراف و كژروى بستوه آمدهاند، مثلا علامه طباطبايى از فيلسوفان مسلم دروان معاصر است كه به سيوه تأويل آيات و توجيه آيات ماواره طبيعى حمله كرده است:
«اما الفلاسفْ، فقط عرض لهم ما عرض للمتكلمين من المفسرين من الوقوع فى ورطْ التطبيق و تأويل الآيات المخالفْ بظاهرها للمسلمات فى فنون الفلسفه.. و قد تأولوا الآيات الوارده فى حقائق ماوراه الطبيعْ و آيات الخلقْ و حدوث السموات و الارض و آيات البرزخ و آيات المعاد..» (16)
بنابراين سخن ما، در تفسير اين گروه نيست، بلكه گروه اول است كه مفسر انوار درخشان از اين دسته مىباشد و از اين شيوه در تفسير خود در تبيين آيات الهى استفاده كرده است. با نگاهى به تفسير، اين مطلب روشن مىشود و حجم گفتمان فلسفى، گوياى اين واقعيت است كه علامه حسينى در جاى جاى اين تفسير هر جا مناسبتى پيش آمده با اصل فلسفى و قاعده عقلى، آيات قرآن را تشريح كرده است. نمونه بحثها بدين قرار است: رابطه واجب با ممكن (ج 4/220)، توصيف اراده خداوند (ج 5/258)، ربط موجودات امكانى به واجب (ج 1/58 و 105)، امكان اشرف (ج1/109 و 127)، توجيه خوارق عادات (ج 1/224)، مسأله عقلانى كردن خلود و دوام عقوبات در قيامت2/4) مراتب علم پرودگار (ج 2/302)، حقيقت كرسى (ج 2/302)، (1/273)، صورت برزخى انسان از نظر قرآنى (ج 2/45)، نجر دروح ج 18/1401، ارتباط جهان متحرك به عالم ثابت (ج 16/187) حركت جوهرى (18/255)، تحول و تبدل در جهان (18/55)، تمثل و تجسد اعمال در قيامت (15/427)، مشيت فاعل مختار (ج 15/21) و دهها بحث ديگر فلسفى.
البته ابن مباحث فلسفى هميشه در قالب اصطلاحات فلسفى در محدوده عقلانى كردن مسايل هستى نيست، بلكه گاه در بعد الهيات به معنى الاخص و در چار چوب رفتار انسان نسبت به خالق هستى است. عقلانى و تحليلى كردن اعمال و كردار معنوى انسانى يكى از ابعاد مباحث فلسفى مفسر است، به عنوان نمونه در ذيل آيه: «ولله الاسمأ الحسنى فادعوه بها» (اعراف، 7/180) پس از بحث مفصلى كه درباره اسمأ حسنى و صفات كماليه پروردگار دارد و اينكه چگونه انسان با دعا، نيازهاى معنوى خود را تأمين كند و اين معنا با خواستههاى فطرى او سازگار است و چگونه اجابت مىشود، مىنويسد:
«سلسله بشر كه نعمت پذيرش و قابليت خاصى به وى ارزانى داشته يگانه امانت خود را به وى سپرده و به وسيله خطاب و ارشاد، او را فضليت بخشيده، به حكم خود نيز بايد در مقام سپاس و اظهار حاجت برآيد و روح دعا همانا ايمان و معرفت به وحدانيت پروردگار و انقياد قلبى و اطاعت جوارحى است، يعنى درخواست فطرت و نياز قلبى است كه رفتار و گفتار او نيز موافق با خواستههاى نطرى و روانى او مىباشد و با سيرت وجودى اظهار حاجت كند و با زبان گويا سپس درونى و استحقاق وجودى خود را به عرصه ظهور در آورد و چنانچه به حد نصاب برسد، به طور حتم پذيرفته و به اجابت خواهد رسيد.» (17)
در آغاز ببينيم منظور از رنگ اخلاقى چيست ؟ و چه ويژگى اين توصيف و گرايش دارد كه با جهتگيريها و خصوصيات ديگر تفاسير مىتواند تفاوت داشته باشد ؟
درباره اين گرايش گفته شده منظور از آن شيوهاى است كه مفسر در بيان اهداف اساسى قرآن گام بر مىدارد و اهتمام نشان مىدهد، به اينكه وجدان و درون انسان را بيدار كند، حجابهاى ظلمانى را از صفحه دل انسان بزدايد ا ور فطرى و هدايت وجدانى بر صفحه قلب انسان بتابد و بر راه حقيقى و تعاليم رهنمون گردد. خلاصه، تفسير اخلاقى، يعنى درس سير و سلوك، آموزش اخلاق و تربيت نفوس، بنابراين رنگ اخلاقى در تفسير، به معناى تأكيد عمومى و سراسرى مفسر در آيات قرآن در بعد اخلاقى است.
اينكه مفسرى از گرايشى اخلاقى متأثر است، به اين معنا نيست كه احيانا برخى از مباحث اخلاقى و سير و سلوكى را مطرح مىكند. زيرا اين جهت را ممكن است همه تفاسير داشته باشند، بلكه به اين معناست كه روح حاكم و جلوه قوى تفسير را اين بعد تشكيل مىدهد. گاهى تفسير با گرايشى سياسى، اجتماعى، فلسفى و يا عرفانى است، نه اينكه مباحث سياسى، اجتماعى، فلسفى و عرفانى را هم مطرح مىكند، بلكه به اين معنا است كه مفسر باپيش آموختههاى قوى خاص در جاى جاى تفسير، نگرش سياسى يا اجتماعى يا فلسفى و.. دارد، قهرا به هر دليل و عنوان كه شده به اين رنگ تفسيرى روى آورده است. (18)
البته بحث درباره دلايل و عوامل گرايش به يكى از صبغههاى تفسيرى بحث مستقلى مىطلبد، اما بدون شك محيط ترتيبى و سير زندگى و اساتيد و مربيان و پيش ذهنيتهاى مفسر، تأثير بسزايى در اين صيغهها دارند. با توجه به اين مقدمه، كاملا روشن است كه تفسير «انوار درخشان» همچنان كه در شرح زندگى مؤلف گفته شد و در بحثهاى بعدى شواهدى از اين صيغه آورده خواهد شد، جلوه اخلاقى در آن، از نمودهاى بارز آن است. كمتر مناسبت و بحث تفسيرى پيش مىآيد كه به گونهاى به بعد اخلاقى آن اشاره نداشته باشد. اين مباحث شامل موضوع اخلاق نظرى و عملى، عرفان و انسانشناسى و رفتارهاى اخلاقى انسان مىگردد، ارايه فهرست همه اين مباحث ممكن نيست، ولى طرح مباحث گسترده مانند:هدف اصلى از خلقت انسان (ج 7/138 - 142)، حركت و افعال انسان (ج 2/391)، چگونگى رسوخ كفر در نفس انسان (ج 1/308)، گسترش علم صالح (ج 2/337)، اطمينان، شكر، دعا، تزكيه، شرح صدر، اخلاص و دهها مبحث اخلاق نظرى و عملى، نشانگر ويژگى اين تفسير است. براى روشن شدن اين وجه تفسير، به سه بحث آن در اين زمينه اشاره مىكنيم.
در تكميل شناخت گرايشهاى اخلاقى تفسير انوار درخشان، انسانشناسىهاى اين تفسير مطرح است. زيرا انسانشناسى يكى از ابعاد خودشناسى و مقدمه خود سازى است.
ضرورت انسانشناسى و خودشناسى نيازمند ارآيْ دليل عقلى و نقلى نيست، زيرا اساسا همه تلاشهاى انسان، خواه علمى و خواه عملى براى تأمين نيازها و كسب سعادت انسان انجام مىگيرد. در اين راستا شناختن خود انسان و آغاز وى و همچنين كمالاتى كه ممكن است به آنها نايل گردد پيشگام همه مسايل نيل به خوشبختى انسان است، بلكه بدون شناخت حقيقت انسان و ارزش واقعى او ساير بحثها و تلاشها در ارايه راه حلها بيهوده است.
اصرارى كه اديان آسمانى و پيامبران و علماى اخلاق و خودشناسى دارند، همگى نشانگر اين حقيقت است. قرآن شريف فراموش كردن نفس را لازمه فراموش كردن خدا و به منزله عقوبت اين گناه معرفى مىكند.
«و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم» (حشر، 59/19)
مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند خدا هم خودشان را از يادشان برد.
و در جاى ديگر در باب اهميت توجه به خويشتن و نگهدارى خود و اينكه اگر به خويشتن توجه پيدا كرديد و هدايت يافتيد، گمراهى ديگران تأثيرى در شما ندارد مىفرمايد:
«عليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم» (مائده، 5/105)
به خويشتن بپردازيد، اگر كسى هم گمراه شد به شمازيان نمىزند اگر هدايت يافتيد.
و نيز براى توجه به درون و در توبيخ كسانى كه به خويشتن توجه نمىكنند مىفرمايد:
«و فى انفسكم افلا تبصرون» (ذاريات، 51/21)
و در خودتان نيز آياتى است مگر نمىبينيد/
غير از آيات و برخى روايات كه مىگويد:(من عرف نفسه عرف ربه» (19) (هر كه خود را شناخت، خداى خود را خواهد شناخت ) آيات بسيارى است كه ماهيت و ويژگىهاى انسان را توصيف مىكند و خصلتهاى مختلف او را باز مىگويد، مثل: «ان الانسان خلق هلوعا. اذا مسه الشر جزوعا» (معارج،70، 19، 20)، «اذا اذقنا الناس رحمْ فرحوا بها» (روم، 30/36) «انه ليؤس كفور» (هود، 11/9)، «بل الانسان على نفسيه بصيرْ» (قيامْ، 75/14)، «ان النفس لأمارْ بالسؤ» (يوسف، 12/53)، «فاما الانسان اذا ما ابتلاه ربه فأكرمْ و نعمه» (فجر، 89/15) و آيات بسيار ديگرى كه در توصيف انسان و خصلتهاى درونى وى است.
توصيف انسان و اهتمام به خودشناسى براى چيست ؟ چيزى جز پرداختن به خويش و شكل و جهت بخشيدن به فعاليتهاى حياتى و بكارگيرى استعدادها و نيروها در جهت سعادت و خير انسان است ؟ زيرا در سايه شناخت درون است كه انسان برنامه و توان خود را در مىيابد و كوششهاى علمى و عملى خود را تنظيم مىكند تا به سويى رود كه كمال حقيقى او باشد.
با اين مقدمه، به بحثهاى انسانشناسى تفسير «انوار درخشان» اشاره مىكنيم و توجه فوق العاده مفسر را به مسأله نشان مىدهيم. در آغاز بحث در شرح زندگى مفسر گفتيم: شرايط زندگى و تربيتى علامه حسينى و تلمذ در نزد اساتيد بزرگ سير و سلوك چون مرحوم قاضى طباطبايى، كمپانى و پدر عليقدرشان، ايشان را به مسايل اخلاقى و سير و سلوكى كشاند و در فكر و ذكر او مسايل تربيتى و اخلاقى مطرح گرديد و تأثر از آن تربيت و فرهنگ، وجود حجم انبوه مسايل اخلاقى و انسانشناسى در اين تفسير است كه در جاى جاى اين تفسير بارها در جلدهاى مختلف، به مسأله توصيف انسان و بيان ويژگىهاى انسان برخورد مىكنيم و مباحثى چون ابعاد مختلف جسمانى، روحانى، حقيقت انسان و سير مراحل انسان، قواى درونى انسان، ويژگيها و توانمندىهاى انسان مانند:صبر و استقامت و شجاعت، عدالت، شرح صدر، چگونگى رسوخ كفر در نفس انسان، صدور افعال اختيارى وابسته به مبادى نفسانى، شهوات نفسانى، افعال اختيارى، اثر قلب در ساير اعضأ، توصيفى از حيات برزخى انسان و... مطرح مىگردد و گاهى برخى از اين مباحث در جلدهاى مختلف تكرار مىشود كه موارد آنها نيز كم نيستند. مثلا در سوره مؤمنون در بحث خلقت انسان بحث مفصلى در حقيقت انسان و اينكه روح، جسمانى الحدوث و روحانى البقأ است دارد و اينكه چگونه سير مراحل تكوين انسان انجام مىشود و انسان چگونه مركب از ماده و روح است و داراى نيروى تفكر و تعقل و تصور و تصديق و داراى قوه ما سكه و هاضمه و دافعه است، و هر لحظه نفس ناطقه از روزنه هايى كه به خارج دارد مانند:شنوايى و بينايى، قدرت و احاطه بيشترى كسب مىكند و از بديهيات به نظريات راه مىيابد تا آنجا كه هنگام مرگ و قبض روح، تمام حقيقت انسان كه همان روح مجرد است پس از قطع تدبير از بدن، استقلال يافته و با قدرت و احاطه علمى و خلقى كه داشته و كسب كرده است ، ظاهر مىشود. آنگاه سخنانى درباره حيات برزخى دارد در پايان اين بخش چنين نتيجهگيرى مىكند:
«بالاخره حركات و سير و سلوك بشر، طولى خواهد بود و فقط از طريق اعتقاد و حركات جوارحى و از مقوله افاضه و آفرينش است كه در اثر سير و حركت طولى خود را بيابد و سيرت و كمون خود را به صورت فعليت و كمال در آورد، چه طريق سعادت و قرب و تشبه به صفات كبريايى باشد، و يا از طريق قطب مخالف و شقاوت و محروميت به سؤ اختيار خود باشد، از نظر اينكه شعاعى از افاضات بيدريغ همه را يكسان فرا گرفته و هر يك را به هر مقصدى كه خود برگزيده سوق مىدهد و به هدفش مىرساند.» (20)
از ديگر بحثهاى تفسيرى انوار درخشان، مباحث اجتماعى است. مباحثى كه به زندگى انسان معاصر و فراز و نشيبها و دگرگونىهاى روحى و معنوى و مادى انسان توجه مىكند و آيات قرآن را متناسب با اهداف تربيتى و اصلاح حال انسان و تشريع قوانين مطرح مىسازد و در تلاش براى ايجاد رابطه و همگونى بين هدف دين و هدف اجتماعى مىباشد.
طرح اين سنخ مباحث در اين تفسير گرچه زايد نيست، و نمىتوان به عنوان يك خصيصه اجتماعى تفسير ياد كرد، اما در حال ارايه برخى از مباحث و نوع استدلال به آنها بيانگر اين واقعيت است كه مفسر ما در طرح ارزشهاى قرآن در شكل اجتماعى و توفيق جمع بين مسايل اسلام و قضاياى انسان معاصر بى درنگ نبوده است. از اين دسته از مباحث تفسير است: طرح مباحث اقتصادى و مباحث فلسفه تشريع زكات (ج 1/236، 292)، خرافات و چگونگى پيدايش آن در اجتماع (ج 2/83)، اسلام و قصاص (ج 2/102)، مفاسد قمار (ج 2/209)، ربا و اثرات سؤ اجتماعى آن (ج 2/367)، بحثى درباره طلاق (ج 2/223) و برخى مباحث علمى ديگر.
بحث مبد و معاد براى يك فيلسوف، متكلم، عارف و مفسر از مباحث اساسى و حياتى است. براى انسان اعتقاد به خدا، نبوت، انبيا، التزام به شريعت، پياينبدى به اخلاق، خود سازى و تزكيه نفس، بدون اعتقاد درست به معاد و جهان آخرت حاصل نمىگردد. مىتوان براى گروهى از مردم تعبد به ايمان به آخرت را حاصل كرد، اما بارى بسيارى از مردم تنها تعبد كافى نيست، بايد عقلانيت معاد را توضيح داد، قرآن بيش از دو سوم از بحثهاى خود را به مسأله معاد اختصاص داده است، بحث هايى در اين زمينه مطرح اند مانند: جاوادانگى آخرت، چگونگى ميزان حساب، بازگشت مجدد انسان (معاد جسمانى )، ثواب و عقاب، تجسم اعمال، شهادت دادن اعضأ و جوارح، بهشت و جهنم، عالم برزخ و تفاوت آن با قيامت و بسيارى ديگر از مباحث كه هر كدام از آنها نيازمند توضيح و تفسير علمى و اقناع كننده هستند . بنابراين ذهن مفسر نقّاد و بيدار و آگاه از شبهات، آسوده نيست به ويژه آنكه بسيارى از اين مباحث قرآنى به اجمال طرح شدهاند و نيازمند به تفسير موضوعى و جمع بين آيات است.
علامه حسينى در طرح اين مباحث بر مبناى حكمت متعاليه به تفسير اين آيات روى مىآورد و جهان آخرت را با اين نگرش توصيف مىكند، قهراً غالب تعبيرات وى رد توضيح و استدلال اين مباحث با اصطلاحات فلسفى است. از بحثهاى قابل توجه ايشان در اين زمينه موضوعات زير است:
توصيف آخرت (ج 1/149، ج 2/45)، حيات برزخى (ج 3/365)، شرح عالم برزخ (ج 1/284، ج 4/174)، تشبيه خواب به عالم برزخ (ج 5/423)، قيامت محصول عوالم است (ج 5/278، 283، 294)، احاطه و تدبير روح از بدن هرگز گسيخته نخواهد شد (ج 5/364)، عالم رستاخيز اختصاص به بشر ندارد (ج 5/302)، تحليلى از حقيقت روح و روان انسان (ج 6/147) و... .
منظور از تفسير فقهى، گرايش و توجه به آيات الاحكام و بحثهاى فقهى به مناسبت آيه است. مفسران عمدتا در اين دسته از آيات از روش مجزا كردن تفسير از بحثهاى فقهى پيروى كردهاند، مگر برخى از تفاسير بزرگ كه مخلوطى شدهاند از اين دو گونه روش مثل تفسير الجامع لاحكام القرآن، قرطبى.
علامه حسينى از اين جهت كه يكى از فقهاى بارز و مجتهدين مسلم دوران معاصر و از اساتيد بزرگى چون مرحوم نائينى و كمپانى و حائرى، داراى اجازه اجتهاد مطلق است و سالها در حوزه علميه نجف به تحصيل اشتغال داشته، طبيعى است كه با نگاه فقهى به اين دسته از آيات چشم بدوزد و همچون يك مجتهد مسمل به تفسير اين آيات بپردازد، اما با همه اينها «انوار درخشان» كمتر چنين نمودى را دارد و لذا شاهد بحث گسترده و آكادميكى از مباحث فقهى نيستيم. مفسر تنها در محدوده آيه، به توضيح و تبيين بر مىآيد و نه تفسير او تفسير فقهى است و نه به صورت موضوعى است كه آيات مشابه يك موضوع فقهى را جمع آورى كند و به استنباط حكم بپردازد، بلكه تنها از منظر يك مفسر به ذكر استدلال و احيانا نقل روايت فقهى مورد ترجيح بسنده مىكند. البته گاه براى تبييين حكمى، به توضيح و تفسير فلسفى حكم مىپردازد، مثل بحث فلسفه تشريع كعبه (ج 2/6 و 3/141)، علت جهاد با مشركين (ج 2/144، 308)، فلسفه حج (ج 2/158، 11/159، 163)، الكل و مضرات آن (ج 2/206)، مفاسد قمار (ج 2/209) و... .
البته گاهى بحثهاى فقهى مفسر جنبه كلامى دارد و آن مواردى است كه در حكم فقهى، بين شيعه و ديگر مذاهب اسلامى اختلاف است، مثل بحث چگونگى وضو (ج 4/368)، لزوم فاصله شدن در طلاقهاى سه گانه (ج 2/235)، مفاد تقيّه (ج 3/51)، كه در اين موارد بيشتر توضيح مىدهد و استدلال مىكند و آرأ مخالفان را به نقد مىكشد.
البته گاهى بحثهاى فقهى مفسر حنبهاى كلامى دارد و آن مواردى است كه در حكم فقهى ؛ بين شيعه و ديگر مذاهب اسلامى اختلاف است، مثل بحث چگونگى وضو (ج 4/368)، لزوم فاصله شدن در طلاقهايى سه گانه (ج 2/235)، مفاد تقيّه (ج 3/51)، كه در اين موارد بيشتر توضيح مىدهد استدلال مىكند و آرأ مخالفان را به نقد مىكشد/
روش نقل قصهها در تفاسير قرآن بسيار متفاوت است، گروهى كلا به نقل قصهها و مسايل مربوط به آن بى اعتنا هستند و معتقداند قرآن، در مقام بيان مسايل تاريخى نبوده و از آنها نمىتوان استدلال تاريخى كرد،(21) 21 تنها بايد به جنبههاى ارشادى و هدايتى آن توجه كرد، از اين دسته كه بگذريم، عموم مفسرينى كه در تفسير به مسأله قصص در قرآن توجه كردهاند، به دو دسته عمده تقسيم مىشوند، دستهاى در پذيرفتن روايات تاريخى در تفسير قصص قرآن افراط كرده و هر خبرى را نقل و به هر رطب و يابسى روى آوردهاند و در اين جهت روايات منقول از يهود (اسرائيليات ) را نقل كردهاند تا آنجا كه برخى از اين قصهها اعجاب آور و غير معقول بنابانده شده و برخى از آنها با عقايد مسلم اسلامى مانند: عصمت پيامبران و ملايكه ناسازگار؛ و عامل عمده اين انحراف، خود باختگى در برابر روايات و بى توجهى به جرح و تعديل راويان بوده است. جالب اين جاست كه برخى از اين گروه مفسران براى فرار از اين ناهمگونى روايات، به تأويل و توجيه عرفانى دست زدهاند و حوادث تاريخى زا به كشف و شهود و مقامات سير و سلوكى حمل كردهاند. (22)
گروهى ديگر كسانى هستند كه اولا اعتماد اصليشان به خود قرآن بر اساس تفسير قرآن به قرآن است، يعنى براى فهم بيشتر قصه از آيات مشابه كمك گرفتهاند، و ثانيا از روايات صحيح استفاده كردهاند و در جايى كه هيچ كدام نبوده است به توضيح و تفسير آيه بسنده كرده و از تفصيلهاى بيجا و غير لازم پرهيز كردهاند.
«انوار درخشان» از تفاسير گروه دوم است. يعنى اولا در ذكر قصص، روش ايجاز را برگزيده است. ثانيا از اخبار ضعاف و غريب استفاده نكرده است و مانند عمده مفسران بزرگ شيعه نسبت به اخبار اسراييلى حساسيت نشان داده است. نمونه ذكر اين قصهها را مىتوان در داستان موسى و بنى اسرائيل (ج 1/158، 198، 206)، قصص ابراهيم پيامبر (ج 2/330) و... ديد.
اصطلاح علوم قرآن، مفهوم شناخته شدهاى دارد، به عموم بحث هايى كه در حول و حوش قرآن است و به گونهاى از مسايل بيرونى و درونى قرآن سخن مىگويد و از طرفى جنبه مقدمى در تفسير دارد و دخيل در فهم و شناخت قرآن است، علوم قرآن مىگويند. بسيارى از تفاسير در آغاز كتاب مقدماتى را در افكندهاند و به بحثهاى مختلف علوم قرآن پرداختهاند، دست كم درباره فضيلت قرآن، كيفيت نزول، آيات مكى و مدنى، قواعد تفسير بحث كردهاند، و باز به مناسبت آيه نسخ «ما ننسخ من آيْ او ننسها» (بقره، 2/106)و آيه ذكر «نحن نزلنا الذكرو انا له الحافظون» (حجر، )15/9) و آيه محكم و متشابه «منه آيات محكمات...» (آل عمران 3/7) و آيه تحدى «و ان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورْمن مثله» (بقره، 2/23) و سوره و قدر (23)، به مباحث ناسخ و منسوخ، محفوظ بودن قرآن از تحريف، محكم و متشابه، اعجاز قرآن، نزول قرآن و اقسام نزول و كيفيت نزول پرداختهاند. يا به مناسبت شأن نزول برخى از آيات، به اسباب نزول آيه اشاره كردهاند.
تفسير «انوار درخشان»، در مقدمه كتاب، تنها به اهميت قرآن و جايگاه آن در ميان مسلمانان و لزوم آموزش قرآن به كودكان و فضيلت قرائت كيفيت نزول اشاره دارد، اما در خود تفسير بحثهاى علوم قرآنى آن بسيار كم جلوه است. با همه اينها تفسير خالى از بحثهاى علوم قرآنى نيست، مثلا بحث مفصلى در جلدهاى مختلف تفسير درباره وحى و چگونگى آن دارد (ج 2/285، ج 4/288، 292، ج 2/343)، درباره تاويل و جايگاه آن (ج 183) مصونيت قرآن از تحريف (ج 9/، 344، 346) بحث نسخ (ج 1/285)، اثبات حدوث قرآن (ج 11/9) شد مضيت و عظمت قرآن (ج، 4/297، 314)، بحث اعجاز قرآن (ج 4/7، ج 1/73) و تفاوت معجزه پيامبر اسلام با معجزه ديگر پيامبران دارد. درباره اسباب نزول بحث مستقلى ديده نشد، ولى هر كجا كه روايتى از طريق اهل بيت در باب علت نزول آيه نقل شده آن را از تفسير على بن ابراهيم و تفسير برهان گزارش كرده است و گاهى براى تأييد از «در المنثور» سيوطى استشهاد آورده است.
1- مجله حوزه، شماره 30/36.
2- همان /41/
3- همان /37.
4- همان /44.
5- البته بنابر گفته نوه ايشان جناب حجْ الاسلام آقاى رضا انصارى برخى آثار خطى ديگر از ايشان باقى مانده است كه جنبه اخلاقى و عرفانى داشته و خود ايشان امتناع از چاپ و نشر آن كرده است.
6- انوار درخشان، 1/3. مفسر محترم درباره انگيزه نگارش خود، در مصاحبه مجله حوزه به خوابى اشاره مىكنند كه براى پيامبر شير بردهاند كه ايشان تأويل آن را به نگارش تفسير دانستهاند. به مجله حوزه، شماره 30/55، مراجعه شود.
7- انوار درخشان، 1/283.
8- تفسير الميزان، 1/9، مقدمه تفسير.
9- انوار درخشان، 1/91/
10- در اين باره به تفصيل اين بحث در مقدمه اين نويسنده در تفسير راهنما، 1/31 آمده است. به چاپ اول كتاب، دفتر تبليغات اسلامى مراجعه شود.
11- اين حديث از طريقهاى مختلف شيعه و سنى با اندكى اختلاف در عبارات بسيارى در حد ديث متواتر نقل شده و كسانى كه اين حديث را نقل كردهاند بسيارند، مىتوان به صحيح مسلم. 3، 4/188، ح 36 و 37؛ سنن ترمذى، 5/662 ح 3786،ص 663، ح 3788؛ سنن دارمى 2/431؛ سنن بيهقى، 2/148 و 8/30، مسند احمد، 3/14 و 17 و 26 و 59 و مستدرك حاكم، 3/109 و 148 مراجعه كرد.
12- به عنوان نمونه به حديثى كه مؤلف در 1/207 درباره جوان بنى اسرائيل نقل كرده مراجعه شود.
13- تفسير نور الثقلين، 1/596، ح 70.
14- انوار درخشان، 14/125/
15- جهت آشنايى با تعريف اين روش به كتاب المقسرون حياتهم و منهجهم /64، از نويسنده، چاپ وزارت ارشاد اسلامى مراجعه شود.
16- الميزان، 1/6.
17- انوار درخشان، 7/156/
18- تعبير به «لون» در دانش تفسير پژوهى، به جايى گفته مىشود كه مفسرى كه متنى را تفسير مىكند، رنگى از هويت، شخصيت، فرهنگ، ديدگاه وى در تفسير خود بروز داده است. بدين جهت است كه در تفسير پژوهى از زندگى، اساتيد، محيط علمى و فرهنگى و سياسى، آثار مؤلف سخن مىرود، و بدين جهت است كه ما اين واقعيت را در بسيارى از تفاسير مشاهده مىكنيم كه تفاسير قرآن رنگارنگ و متنوع گشتهاند زيرا متأثر از اين عوامل اند و از منظر معرفتشناسى زاييده تحولات و دگرگونى مفسران و ديدگاهها آنان در دوران نطور دانش تفسير است. درباره تفاوت روش، ديدگاه. رنگ تفسيرى مراجعه كنيد به:كتاب «المفسرون حياتهم و منهجهم» از اين نويسنده /31، چاپ وزارت ارشاد اسلامى، تهران.
19- غرور و درر آمدى، 5/194. چاپ دانشگاه، تصحيح محدث ارموى.
20- انوار درخشان، 11/243 - 248.
21- از مناديان اين فكر محمد خلف الله در كتاب «الفظن القصصى فى القرآن الكريم»، قاهره، مكتبْ النضْ المصريه، 1951م، است كه درمصر و كشورهاى عربى سر و صدايى ايجاد كرد و كتاب هايى در رد آن نوشته شد. اما كسانى هستند كه از اين باب كه، به قصص قرآن نمىتوان استدلال تاريخى كرد و قصص جنبه واقعى ندارد، به نقل قصهها توجه نكردهاند، بلكه بدان جهت كه قرآن در مقام بيان مسايل تاريخى نيست و جون قرآن قصص را به طور اشارهوار مىپردازد، چون در زمان پيامبر اين داستانها در مظر مخاطبان معلوم بوده است و قرآن تنها نتيجهگيرى مىكند، لذا به مسايل قصص قرآن توجه نكردهاند مثلا:محمد عزت دروزه در «تفيسر الحديث» از اين دسته است. به پژوهى كه درباره اين تفسير شده است مراجعه شود:فريد مصطفى سليمان، محمد عزت دروزه و تفسير القرآن الكريم /241، رياض، مكتبْ الرشد.
22- از نمونههاى مضحك اين تفسيرهاى عرفانى، توجيه قصه اسرائيلى هاروت و ماروت، نقل شده در تفاسير مأثور است كه از زن فريبكار آن دو ملك، به نفس اماره ياد كردهاند. براى نفصيل بيشتر موارد و تفاسيرى كه اين گونه عمل كردهاند، به كتاب المفسورن حياتهم و منهجهم از نويسنده /505 مراجعه كنيد. همچنين تفسير روح البيان، 1/191، ارشاد العقل السليم، 7/222، صافى، 1/156.
23- البته در ذيل برخى آيات ديگر مثل «شهر رمضان الذى انزول فيه القرآن» اين بحث مطرح شده است.